جمعه سیزدهم آذر 1388
امروز آخر
توانستم یک جفت جورابم را دور بیندازم
چه لحظه باشکوهی
همیشه آرزو داشتم
که لباسی را دور بیندازم
تا لباسی نو بخرم!
سوراخ جورابم
به اندازه سوراخ لایه اوزن شده بود!
دیگر امکان دوختنش نبود!
وقتی از صمیم قلب
بر سرش داد کشیدم
دلش سوراخ شد
احساس کردم
که دلش سوراخ شده
شاید نشود دوختش!
به یاد
هزاران فریادی افتادم
که در زندگی بر سرم کشیده شده
پس دلم هزار سوراخ دارد!
به اندازه همه مردم دنیا سوراخ دارد!
حتماً نمیشود دوختشان!
میگویند
اگر قلب از زدن بایستد
میشود قلبی دیگر گرفت
و پیوند زد
اما
بعید میدانم
بتوانم قلبی نو بخرم!
داشتم فکر میکردم
اگر هر کسی قلبش
هزار سوراخ داشته باشد
هزار قلب جدید میخواهد
تا هزار سوراخ قلبش را بپوشاند
و این همه قلب بیسوراخ را
کجا میشود پیدا کرد؟!
فریادها تقصیری نداشتند
فریادها باید زده میشدند
هر فریاد
از سوراخی در قلب برمیآید!
و هزار سوراخ
هزار فریاد در پی خواهد داشت
اما هراس از فریاد
فرصت فریاد را گرفته . . .
فریادهای امروز
از سوراخ دل نیست
از سوراخ مغز است!
مغزهای سوراخدار
امان از دلهای هزارسوراخ
بریدهاند
مغز سوراخدار را
نه میشود دوخت
نه میشود پیوند زد
و نه میشود عوض کرد
تنها میتوان
دور انداختش
مثل یک جفت جوراب سوراخ . . .
ساری - وفا
14 آبان 1388
دوشنبه ششم مهر 1388
قصه تلخ عادت
انفجار حس دلتنگی
هجوم بیرحم در و دیوار
سیلیخور تنهایی شدهام
در خزانی که زود مرا با خود برد . . .
چه شکوهمندانه میگفتم
من، کویر را شناختهام
گرما و سرمایش را
تا گوشت و استخوان حس کردم . . .
کویر زندگی اینجاست
همدل و همصدا و همنفس
در و دیوارند و پنجرهها
بیرون صدا فراوان است
فریاد از دیوار نمیگذرد
همهمه و قهقهه و دعواها
و هر آنچه در خیابان است
تصویری عجیب در ذهن است
من نیازمند زمینم
نیازمند راه رفتن و دویدن
و حتی خوردن و بعد، ایستادن
حس غریبی دارد
چیزی که کنارت بود
و اکنون
آرزوی داشتنش
در زمان گم میشود . . .
وفا – ساری
14 آذر 1387
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
مرد قبیله . . .
خسته از گلایه کردن
مرد تنهای قبیله
رو به ناکجا دارد
کسی را ندارد
تو نیز برخیز و برو
دست از سرش بردار
تقویم لعنتیت را ببر
نگو چیزی دیگر
از تاریخهای مرده
از اتفاقات دیروز و
قسمهای به جا مانده
بگذار بیارامد
در حسرت قبیله
قبیله اندوه
میان نفرت انبوه
آنان که قبیله
پوست ظاهرشان بود
آتش به جان قبیله
برای حال خوششان بود
تکرار پوک قبیله
مرد جدید قبیله . . .
۱۵ آذر ۱۳۸۷
وفا - ساری
جمعه شانزدهم اسفند 1387
فتنهی مدرن!
از روسری تا بند کفشش
فریاد ممتد دردیست
محبوس شده در قلبش
از ماشینسواریها خسته
پیادهروی میکند
خیابانها را
ترافیک میکند
پیادهروها را!
بوی چشمربای پایش
از غروب تا طلوع جاریست
در مسیر مبهم و بیهدفش
میرسد به پاتوق . . .
اتفاقاً عاشقی
سواره منتظر است!
- بیا تا آخر عشق دربست
- شرمندم بنبست . . .
اگه عشق این روزا عوض شده
سبک حرفو دلو راه عوض شده
فتنه هم خیلی عوض شده
دیگه سوار ماشین نمیشه
گوش به حرف عاشق نمیده
حالا دوره چَتو پِروفایلو وِبه
عشق ِ فتنه
مرد جذاب مجازی
خلایق!
هرکی پولدارو عاشقه
فتنه رو همیشه داره
فقط یادش باشه
نه با تِل، موبایل یا دربست
فقط با Hi, Plz Asl . . .
16 آبان 1387
وفا - ساری
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
حکايت شهر و چاه و طناب
جرقه این شعر با زمزمه شعر دوست عزیز و شاعرم (مبین اعرابی) با مطلع "شهر با گیسوان بریده . . ." زده شد . . . (البته راجب تاریخ شعرها باید بگم که تاریخی که می بینین تاریخ جوشش اولیه شعره و کار روی شعر ممکنه بعضا چند ماه طول بکشه تا به مرحله پختگی و قابل بودن جهت ارائه به مخاطبین برسه)
شهر
بيتپش
بيتپش صداي
گريه
خنده
در آستان دردي که
به زودي
از پاي وجودش
بالا ميخزد
تا روزي
حلقومش را
بِدَرَد.
*******
بيمحابا باران
انتظاريست ملالآور
و در اين ميان
باد
نمک بر زخم ميپاشد
هوا آلوده است
خاک سمي
زمين زخمدار
چون آتش زير خاکستر
نفسها
سرشار از عطر مرداب
راه ِ ميانمان
تاريک است و دشوار
برق چشمها رفته است . . .
*******
خدا، عشق، انسان . . . را
در کتابها بايد جست
انشاي مدرسه:
« . . . و عشق، هديه خدا به انسان است»
معلم:
مرحبا
بيست!
*******
احساس ميکنم
در مغزم
چاهيست
عميق و تاريک
تاريکي وهمآلودي
طنابم کو؟!
طناب من کو؟!
تا خود را
از اين چاه نجات دهم
دزديدهاند شايد . . .
آهاي آدمها
اي دوستان
آي همشهري
طنابي به من قرض دهيد
طنابفروشان را ميشناسم؟
شايد!
طنابهايشان
به درد
فروتر رفتن ميخورد.
آه چه عذابآور است که
بزرگي اشخاص
به عمق چاه مغزشان باشد.
*******
اين روزها
بايد در شهر چرخيد
دور ميدانهايش
تا پارچهها را با گردش
يکبارو دوبارو چندبار خواند
"بزرگان جمعند"
کوچکتر از آنم که
دعوت شوم!
بزرگان
حل مشکل را طناب نميدانند
تاريکي چاه
درد ِ سرشان شدهاست!
مُسکّن بايد
ويتامين و دستمال بايد
طناب نبايد!
چراغ و فانوس نبايد
و نه حتي شمع . . .
*******
شهر
به گِل نشسته است
و چاه
آبي ندارد
که شهر را
از گِل
بشويد . . .
۲۶ خرداد ۱۳۸۷
وفا - ساری
جمعه بیست و نهم آذر 1387
فاطمه زندگیم
به مناسبت امروز که سالگرد کوچ اوست . . .
در آن روزها
که تقدیر
قدرت راه رفتن را هم
ربود از تو
مادر
داغدارت بود
پدر
در انتظار معجزه
من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
صدای شعرهای کودکانهات
هنوز
میپیچد در گوش این خانه
صدای لالایی مادر
در نیمههای شب
میخواند از جان و دل
تا لحظهای پیروز شود
خواب بر درد
بخواب مادر
بخواب غنچه پژمرده مادر
تجمل کن با این درد
بخواب آرام و راحت
بیدرد
و من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
در آن هنگام
پدر از سفر برگشت
از تهران
از شاهرود
از رشت . . .
با دوای درد ِ
طبیبان بیدرد
با هزار فوت و فن
با طعم تلخ درمان
با رنج بیاختیار سرطان
من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
و وقتی
موهای زیبایت را هم
باد تقدیر
با خود برد
تحمل
سخت شد و دشوار
دیدن ِ همسن و سالان
برایت
دیر نپایید
از کلاس درس ِ اشتیاق
به خانه آمدی آخر
فریاد یا رب
در چشم مادر
در فکر پدر اینکه
حکمت چیست یا حق؟
و من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
از آن سالها
به یاد دارم
سفرهای اینور و آنور
به مشهد، قم، امامزاده . . .
مادر
شبزندهدار صد رکعت
پدر
مشغول نیایشهای دمادم
من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
تو خود چون کودکی بودی
بلوغ ذهنت از من بیش!
فهم و کمالاتت
بر زبانها جاری
حرفهای سنجیده
سخنهای پسندیده . . .
شگفتا از بزرگی و صبرت
که درد و رنج و محنت را
تحمل میکردی هر دم
نگاه میداشتی در خود
قریاد درد جانسوزت
تا مباد غم مادر
از درد تو تازه
مباد چشمانش
از رنج تو تر
من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
دریغ از تقدیر وقتی
چشمان تیزبینت نیز
فروغش را از دست داد
درد بیامان حتی
فرصت لبخند نمیداد
چهره تیره
پوست بر استخوان چسبیده
تمام دست و پا
کبود از تیغ ِ شلنگهای خون
روی تخت
در کنج بیروحِستان
و آن لحظه
نه اکنون
چه دشوار است
یادآوری ِ آن لحظه
که مادر گفت
از آرزوهایت میگفتی برایش
از ایستادن بر دو پا
بیاتکا
از آن روزی که میخواهی
مانند دختر همسایه
و بچههای فامیل
به مدرسه رفته
بخوانی درس و کتاب
بسیار
به مادر گفتی
عاشق دویدنی، پریدنی . . .
ایام قبل مرض را
هِی
بازگو کردی برایش
دوچرخهسواری و لیلی . . .
طاقت مادر طاق شد وقتی
پرسیدی:
چرا مادر؟
آخر چرا من، مادر؟
مگر من چه بد کردم؟ . . .
سوالات ِ پشت هم
جواب مادر تنها اینکه
ایشالا خوب میشی مادر
به مادر میگفتی آخر:
من تورو خیلی دوست دارم
بابارو خیلی دوست دارم
داداشو خیلی دوست دارم
و من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
و آن روز
از خواب برخاستم
عمو گفت:
امروز میرویم خانه
مدرسه تعطیل
بیخبر از هرجا
از خیابانها گذر کردیم
رسیدیم خانه
عجیب بود اطراف خانه
هوا و حتی بوی
فضای اطراف خانه
پدر در را گشود
پیرهن مشکی بر تن
اشک در چشم
خانه مملو از جمعیت
افسوسی عظیم در من
نبودم در کنارت آخر
و تو
روزهای آخر
تنفس هم سخت شد برایت
نگاهت به در بود
چشم انتظار من بودی
ولی من
در این دنیا
چه کوچک و غافل بودم
افسوس
آی افسوس
4 آبان 87
وفا - ساری
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
قبض برق!
روز ۱۲ آبان بود که قبض برق ۱۲۷هزار تومنی اومد واسمون!
انگیزه ای شد برای این کار . . .
بايد امشب بروم
قبض برق را ببرم
مادر در رنج است
پدر در فکر توليد برق
برادر شادمان!
9 سال بيش ندارد آخر . . .
مرد همسايه فقير است
قبض فقرش
گران
چند شبي است
خانهاش تاريک است
ميگويد
نور مهتاب زيباست
کرم شبتاب
حامل بيمنت
ميگويد
از چراغهاي مصنوعي تنفر دارم
بخصوص از نوع کممصرفشان . . .
مرد همسايه
شاعر شده است!
بايد امشب بروم
قبضها را ببرم
زندگي بيقبض
چه صفائي دارد
فقر کم خواهد شد
رنج و شعر هم کمتر . . .
در خبرها خواندم
پيرزني قبض به دست
نبضش رفت ز دست
روحش قبضه شد وقتي
چشمش افتاد به قبض
بايد امشب بروم
کوپنهاي فقر را با خود ببرم
ياد گذشتگان کنم:
از چشمه زلال بيکنتور
آب مينوشيدند
گازشان
هيزم بود و تن مردهدرخت
چراغهاي پيسوز
روشناييشان بود
بيقبض
تلفن هم
فرياد بلند
اصلاً تلفن به چه کار ميآمد؟
شبنشيني بود و گلستان و نفس گرم بزرگان . . .
بايد امشب بروم
قبضها را ببرم
وفا ديگر
در دسترس نخواهد بود!
وفا – ساري
۱۲ آبان ۱۳۸۷
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
قصه عشق!
امروز، روز بزرگی است:
هم روز دادگری در آئین مهر و ایران باستان
هم روز تولد خودم!
به این مناسبت
این شعر تقدیم به همه دوستان . . .
تمام حرفهای من با من
با سکوت گذشت
دو چشمم بر دهانم پیروز شدند
وقتی نگاهم از لبه عشق گذشت
چه دشوار است رنگ خود را نبازی
وقتی سوال شد از تو:
عاشق شدی؟!
گفتنیها تمام میشود وقتی
میخواهی آن لحظه خودت نباشی
دوست میداری نامت فاش نشود
وقتی نمیتوانی عاشق بمانی
سکوت عاشق
فریاد درد است
فریاد حسرت و آه و افسوسی
حسرت شنیدن نغمه معشوق
با گوش جان و
شعر اندوهناک جگرسوزی
افسوس ِ وفا نکردنش
به عهد پاک و زلال دوستی
زندگی
حسرت است و آه و افسوس
مگر اینکه باز
عشق
جامهای دیگر پوشد و
باز
چشمها
بر دهان و
مغزی پیروز شوند!
اردیبهشت 1387
ساری – وفا
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
این نیز بگذرد!
. . .
به اجبار رسم زندگي
در گرماي پزنده کوچه
ميان مردان
ايستاده دم دکان
صداي نازکش را
به زحمت
ميدارد
خشن . . .
تا مبادا
پاره قلبي
شود لرزان.
موهاي رهايش را
ميفشارد زير چارقد
که نشود
چشمهاي از
نگاهها
تيز و منگ . . .
اين تقديريست
که همواره پيش از او حرکت ميکند . . .
1 تیر 1387
وفا - ساری
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
یه کار جدید (نسبتاً!)
درود
اصلا باورم نمیشه که پنج ماه وبلاگو آپدیت نکردم!!!
از بس که گرفتار دانشگاهو یه سری دردسرم!
بر انگشتش
انگشتر زیبایی نشسته بود
ولی نه، انگار با انگشت
جای غریبی را نشانه رفته بود
لرزش دستش
نشان از حضور مرگ داشت
با آنکه هنوز طناب دور گردنش
محکم و پلید ننشسته بود
خط چشم همه
به آن سوی خیابان که
ماشینش آنجا
دوبله پارک شده بود
روزنامه ها نوشنتند بزرگ:
مجرم قانون مدار رفت
پای دار
نه!
بالای دار
ولی چه فاصله کوتاهی
از پارک تا دار
بود . . .
وفا – ساری
3 اردی بهشت 87

